Sunday , 18 February 2018 / یکشنبه , ۲۹ بهمن ۱۳۹۶
خانه / سرگرمی / داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان زیبای برخورد یک زن و شوهر با ماموران !

داستان زیبای برخورد یک زن و شوهر با ماموران !

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند! پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟ زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم ماموران مدرک خواستند، زن و مرد گفتند نداریم ! ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟! زن و مرد گفتند برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی ... بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

داستان کوتاه ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند. آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید ... بیشتر بخوانید »

گلچین دیالوگ های فوق العاده زیبای کلاه قرمزی ۹۳

گلچین دیالوگ های فوق العاده زیبای کلاه قرمزی ۹۳

برخی از دیالوگ های این مجموعه این قدر ارزشمندند که می توان آنها را به صورت مستقل استفاده کرد. مثلا این جملات فامیل دور که «راه رفتـنـی را ، باید رفت ! در بستنی را ، بــــاید بست»! همان طور که می دانید در چند سال گذشته صفحات فضای مجازی پر شده است از دیالوگ‌های ماندگار کلاه قرمزی و رفقایش؛ ... بیشتر بخوانید »

داستان آموزنده دزد باورها

داستان آموزنده دزد باورها

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه ... بیشتر بخوانید »

بخش‌های خواندنی رمان «سال‌های بنفش»

بخش‌های خواندنی رمان «سال‌های بنفش»

بعضی کتاب‌ها خیلی زود بر سر زبان ها می‌افتد. کتاب هایی که بسیار خواندنی‌اند ولی شاید فرصت خواندن این کتاب ها را نداریم. احسان سالمی: درباره انقلاب اسلامی و ریشه‌های آن کم‌تر رمانی برای بزرگسالان نوشته شده و در این زمینه همواره احساس خلا بسیاری وجود داشته و دارد. در واقع این حادثه عظیم که در دل خود داستان‌های فراوانی ... بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه مرد بی جان

داستان کوتاه مرد بی جان

مرد بی جان مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ، خیابان ساکت بود ، فکرش را برد آن ... بیشتر بخوانید »

مجموعه ای از داستان های کوتاه

مجموعه ای از داستان های کوتاه حکیم ارد بزرگ Great Orod

بهت راننده تاکسی چند روزیا سوار تاکسی بودم ۱ نفر به راننده ۱۰ تومنی داد راننده رو به من گفت ۵ تومنی داری؟ من باید ۱۵۰۰ت کرایه میدادم. درکیفمو باز کردم دیدم ۸۵۰۰ت کلاً دارم. ۸۵۰۰ رو دادم راننده ۱۰ت رو گرفتم گذاشتم تو کیفم و خیلی شیک و مجلسی نشستم سرجام دیدم راننده پول منو تو دستش نگهداشته نگاش ... بیشتر بخوانید »

تاپ ترجمه - ترجمه ی متون عمومی و تخصصی